پسرمتولدنوامبر
دفتر خاطرات
امروز صبح اخرین امتحانمم دادم و امتحاناتم تموم شد و راحت شدم بعد از امتحان انگار که از زندان آزاد شده بودیم و رفتیم با بچه ها دور زدن. ظهر که بچه ها رو رسوندم خونه و برگشتم خونه دیدم جواب امتحانام اومده. خدا رو شکر طراحی و پیاده سازی زبان های برنامه سازی ۱۲ شدم و با این که ۱۲ شدم جزو یکی از بالاترین نمره های کلاس بودم چون همه خراب کردن. ذخیره و بازیابی اطلاعات هم که استاد سوالای قسمت میان ترم رو اشتباهی داده بود خدا رو صد هزار مرتبه شکر ۱۰ شدم و با اینکه اصلا امتحان قاطی پاتی شده بود و سوالا رو اشتباهی داده بود نیوفتادم. خدا رو شکر این ترم ۲۰ واحدم رو پاس کردم ولی معدلم نابود شد و خیلی معدلم رو کشید پایین. من که هر ترم واسه معدل ۱۷-۱۸ درس می خوندم این ترم معدلم افتضاح شد ولی خدا رو شکر که هر ۲۰ واحد رو پاس کردم و یکی از معدود افرادی بودم که هر ۲۰ واحدش رو پاس کرد و مشروط هم نشد. بعد از اتمام امتحانات می خوام تا چند روز بخوابم و خستگی بگیرم. خیلی تو این مدت امتحانات خسته شدم و زحمت کشیدم. با اینکه کلا لاغرم ولی فکر کنم تو این مدت امتحانات لاغرتر هم شدم و چند کیلویی دیگه کم کردم ۳ شنبه امتحان طراحی و پیاده سازی زبانهای برنامه سازی داشتیم. متاسفانه امتحان فوق العاده سخت و مشکلی بود. با اینکه من بالاترین نمره میان ترم کلاس شده بودم ولی پایان ترم یه جورایی خراب کردم چون خیلی سوالا سخت بود. باورم نمی شد استاد این طوری سوال داده باشه. به هر حال اعصابم ریخته به هم و یه جورایی از ۳ شنبه رفتم تو کما. خدا کنه نمره ام خوب بشه. امروز هم امتحان ذخیره و بازیابی اطلاعات داشتیم. با بچه ها صبح رفتیم یونی. دقیقا با همون استاد درس قبلی یعنی طراحی و پیاده سازی. اول که سوالا رو دیدم شوکه شدم. چون چند تا از سوالا خیلی واسم اشنا بود ولی اصلا بلدشون نبودم. اعصابم ریخته بود به هم. داشتم روانی می شدم. بعد از اینکه چند دقیقه ای فکر کردم یادم افتاد که این سوالا واسه قسمت میان ترم بود و اون موقع بعد از امتحان میان ترم حذف شد و الان نباید از اون بخش سوال میومد. به استاد که گفتم اول که زیر بار نمی رفت و قبول نمی کرد ولی بعدش چون همه بچه ها پشت سر من اعتراض کردن و گفتن که سوالا واسه قسمت میان ترم بوده و حذف شده بوده، رفت وسط کلاس وایستاد و فریاد زد همینه که هست می خواین بخواین می خواین نخواین خدایا تو شاهدی من این ترم چقدر زحمت کشیدم. من و میلاد این ترم هم شرکت می رفتیم و کار می کردیم و هم درس می خوندیم. خدایا اخه چرا من اینقدر بدبخت و بدشانسم که این ترم گیر این استاد افتادم؟ حتی اشتباه خودش رو هم قبول نمی کنه! خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن. به فاصله ۷۲ ساعت ۲ بار رفتم تو کما. تا جواب این امتحانا بیاد از استرس و ناراحتی دق می کنم. ارتش سرخ اسیا هم بردهای رویاییش رو شروع کرده. دلم واسه این پرسپولیس مصطفی دنیزلی تنگ شده بود... متاسفانه تا بعد امتحانا وقت نمی کنم به هیچ کس سر بزنم. ایشالا بعد از امتحانا میام پیشتون. دیروز امتحان فیزیک داشتیم. اینقدر این چند روزه فیزیک خونده بودم که شده بودم نیوتون تا رسیدم خونه مونده بودم که چه خاکی بر سرم کنم چون دقیقا ۲۴ ساعت بعدش امتحان طراحی الگوریتم داشتم و من میان ترم طراحی الگوریتم رو هم بر خلاف همه میان ترم هام خراب کرده بودم چند ساعتی درس خوندم و اخر شب هم ۲ ساعتی با بچه ها گیم انلاین بازی کردیم و با خیال راحت اصلا انگار نه انگار که فرداش یه امتحان خیلی سخت دارم و میان ترم هم خراب کردم گرفتم خوابیدم پی نوشت: دلم واسه این پرسپولیس رویایی و تهاجمی تنگ شده بود. دلم واسه این پرسپولیسم تنگ شده بود... امروز رفته بودیم خونه بهروز و با بچه ها درس خوندیم. عصری که داشتم بر می گشتم خونه خیلی هم خسته بودم و داشتم از تو پیاده رو قدم می زدم به سمت خونه که یه دفعه دیدم یه ماشین پراید اومد زد جلوم و نگه داشت. اولش فکر کردم شاید اشنا یا فامیله ولی بعدش که دقت کردم دیدم نه امینه. گفت سوار بشو می رسونمت. منم سریع سوار شدم و کلی گرفتمش بغل و بوسیدمش. خیلی دلم واسش تنگ شده بود. امین از بچه های خوب دوران دبیرستانم بود که خیلی با هم خاطره های خوبی داشتیم امین بچه خیلی خوب و با معرفتی بود. یادمه همیشه زنگ های ورزش من و اون و سروش و سید با هم کری داشتیم و فوتبال ما ۴ نفر هم تو مدرسه نمونه بود. هیچ کدوممون هم زیر بار هیچ حرف زوری نمی رفتیم. دوران دبیرستان همیشه و همه جا هم با هم بودیم. همیشه با هم درس می خوندیم، با هم فوتبال بازی می کردیم، با هم می رفتیم بیلیارد بازی می کردیم. یادش به خیر چه دوران قشنگ و طلایی بود. یادمه سال اخر دبیرستان مدرسه یه مسابقات فوتبال برگزار کرد. هر کلاس یه تیم می داد. بالاخره و بعد از کلنجار رفتن های زیاد ما چهار تامون که هیچ وقت تو فوتبال با هم کنار نمیومدیم و هر کدوممون واسه خودمون یه تیم داشتیم و خیلی هم مغرور بودیم با هم کنار اومدیم و تو یه تیم جمع شدیم و به هم قول دادیم که قهرمان مسابقات مدرسه بشیم. مسابقات که شروع شد ما تیم خیلی خوبی بودیم و همه تیم ها رو بردیم و با ۵ برد رسیدیم به فینال مسابقات مدرسه و در بازی فینال که خیلی بازی سنگینی هم بود همه مدرسه حتی مدیران و معلمامون هم اومده بودن که بازی فینال رو ببینن. یه طرف مدرسه تیم اونا رو تشویق می کردن و یه طرف مدرسه تیم ما رو تشویق می کردن. خیلی خوب بازی کردیم ولی بازی مساوی شد چون تیم حریف هم خیلی خوب بود که تونسته بود تا فینال بیاد. و بازی کشید به ضربات پنالتی. موقع زدن ضربات پنالی یه لحظه بین بچه هایی که تشویق می کردن دعوا شد و مدیرمون هم یه دفعه اون دو تا رو زد و تا جلوی دفتر برد و بقیه بچه ها رو هم فرستاد سر کلاس و با اون اتفاقات پنالتی ها توی سکوت محض و بدون هیچ تشویق کننده ای زده شد. البته همه کلاس ها جمع شده بودن جلوی پنجره کلاسشون و از پشت پنجره پنالتی ها رو تماشا می کردن. اولین ضربه پنالتی رو من گل زدم و تیم حریف هم گل زدن و بازی مساوی شد. ولی توی ضربات بعدی همین امین و سروش پنالتی هاشون رو گل نکردن و تیم حریف گل زدن و بازی رو از ما بردن و اول شدن یاد یه خاطره دیگه هم افتادم. سوم دبیرستان که بودیم بعد از مدرسه باید وایمیستادیم یه کلاس اضافه و خارج از برنامه مدرسه رو هم می گذروندیم. خیلی هم گشنمون بود. امین گفت من میرم از این نونوایی نزدیک مدرسه نون سنگک می خرم با پنیر و میارم با هم می خوریم. مدرسه که تموم شد نیم ساعتی مونده بود که اون کلاس اضافیمون شروع بشه و امین رفت نون سنگک خریده بود و اورده بود که وارد مدرسه بشه ناظممون که یه ادم خیلی سخت گیر بود دیده بودش و کلی دعواش کرده بود پی نوشت ۱: اگه بهتون سر نمی زنم عذرخواهی می کنم چون امتحانام داره شروع میشه و یه مدتی کمتر میام نت. امتحانام این ترم خیلی سنگین شده و منم یه میان ترم خراب کردم و باید ۲ برابر درس بخونم. ایشالا که امتحانای همگی خوب بشه. پی نوشت ۲: دیروز چه بارون قشنگ و شاعرانه ای اومد. کلی زیر این بارون قشنگ قدم زدم تا رسیدم شرکت امروز صبح ساعت ۹ باز خواب موندم و با زنگ منشی شرکت بیدار شدم پی نوشت ۱: بعضی وقتها پیش میاد که به کسی لطف می کنی و بعدش اینقدر اون طرف بی جنبه است و بی ظرفیت که از کارت پشیمون میشی. بعضیا واقعا لیاقت محل گذاشتن و لطف کردن رو ندارند. میگن خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند واقعا درست گفتن. پی نوشت ۲: خیلی خوشحالم که مصطفی دنیزلی مربی محبوب پرسپولیسی ها به تیم محبوب خودش برگشت. از ۵ سال پیش که از پرسپولیس رفته بود پرسپولیس روی خوشی به خودش ندیده بود. البته تو این ۵ سال پرسپولیس ۳ جام شامل ۱ قهرمانی لیگ و ۲ قهرمانی جام حذفی کسب کرده بود ولی هیچ وقت مثل دوران دنیزلی بازی نکرد. ولی حالا ایشالا با لطف خدا و توانایی مصطفی دنیزلی قهرمان اسیا میشیم. پی نوشت ۳: امروز وقت داشتم که برم آرایشگاه. داشتم حاضر می شدم که داداشم اومد گفت نرو. گفتم نمیشه عزیزم وقت گرفتم حتما باید برم. گفت بچه پررو میری تو خیابون ماشین میزنه بهت میمیری من دلم واست تنگ میشه داستان درس مدار منطقی رشته کامپیوتر مثل لیمو شیرینی میمونه که کمی مونده و شما اون رو میخورید و اولش خیلی شیرین به نظر میرسه ولی بعد از چند ثانیه اینقدر تلخ و مثل زهر میشه که حالتون به هم میخوره. اول ترم این درس از نظر من شیرین ترین درس رشته کامپیوتر بود و خیلی دوسش داشتم و از خوندنش لذت می بردم ولی یواش یواش این درس شیرین روز به روز تلخ تر شد تا امروز که واسم شد مثل زهر. واسه خاطر این که استاد نرسیده بود درسش رو در طول ترم تموم کنه متاسفانه صبح امروز جمعه از ساعت ۸:۳۰ کشیدمون دانشگاه تا ساعت ۱۳. خیلی خسته شدیم. با بچه ها که داشتیم می رفتیم به سمت دانشگاه حدس می زدیم که ۱ نفر هم امروز دانشگاه نباشه ولی وقتی رسیدیم جلوی پارکینگ دانشگاه دیدیم که کل پارکینگ پر از ماشینه و همه اومده بودن دانشگاه. فکر کنم آزمونی چیزی بود. متاسفانه کلاس خالی هم نبود و مجبور شدیم بریم سر یکی از کلاس های معماری که صندلی های چرخون و بدون تکیه گاهی داشت و تا ساعت ۱۳ کمرمون داغون شد چون نمی تونستیم تکیه بدیم. امروز هم مبحث درسمون خیلی سنگین بود. مبحث طراحی مدار بود و در نهایت مبحث سنگین کانتر یا همون شمارنده(تقریبا همون طراحی شمارنده های سر چهارراه ها). اکثر بچه ها با این که سخت بود طراحی مدار رو فهمیدن ولی شمارنده خیلی سنگین بود و فقط یه چیزایی ازش حالیمون شد. اون درس شیرین و دوست داشتنی آخر ترم تبدیل شد به یه درس تلخ و استرس آور. منم که این ترم برخلاف ترم های گذشته که عالی نمره می رفتم یه افت شدید پیدا کردم. بعد از کلاس یه دوری با بچه ها زدیم و رفتیم خونه گرفتیم خوابیدیم. بعد از خواب هم که بیدار شدیم من رفتم خونه مجردی بچه ها و به جز مصطفی بقیه بچه ها رفته بودن شهرستان خونشون. مصطفی هم قرار بود بره که وایساد با من مدار منطقی کار کنه. چند ساعتی درس کار کردیم و وسطش تو زنگ تفریحمون کلی هم مسخره بازی کردیم پی نوشت ۱:با این وضع و مشلات مدار منطقی رو این ترم پاس کنم خیلیه... پی نوشت ۲: اولین ترمیه که در طول دوره کارشناسی ترس مشروط شدن دارم. ترم های قبل واسه معدل ۱۸ درس می خوندم و این ترم ... دیشب عموم اومد خونمون. خیلی ناراحت بود. چند دقیقه ای نشست و از تصادفی حرف زد که خیلی تکون دهنده بود. پسر همکارش در یکی از مراکز تفریحی شهر با ۴ نفر از دوستاش تصادف کرده بود. همه سوار یک L90 بودن که بعد از تصادف 3 نفرشون در جا کشته شدن و 2 نفرشون هم الان توی کما هستند. پسر همکارش مسعود جزو اون 3 نفری بود که کشته شده بود. حالش رو درک می کردم خیلی ناراحت شدم. موقعی که می خواست بره گفت راستی هم رشته تو هم بوده و توی دانشگاه شما درس می خونده. من گفتم نمی شناسمش و عموم رفت. امروز صبح زود کلاس ذخیره و بازیابی اطلاعات داشتیم و صبح با بچه ها رفتیم دانشگاه. جلوی درب دانشگاه که رسیدیم دیدم 3 تا اعلامیه زدن. اعلامیه هر 3 تاشون رو زده بودن. جلو که رفتم و عکس مسعود رو دیدم خشکم زد من شدیدا مخالف این تعریف های شب یلدا هستم که تو اکثر وبلاگ ها می بینم. تعاریف من از شب یلدا اینانیست. واسم اصلا هم مهم نیست کی از تعاریف من خوشش میاد کی بدش میاد. همیشه و همه جا حرفم رو رک و واضح می زنم. خیلی از ماها خیلی چیزها رو اشتباه گرفتیم. البته خوشبختانه خیلی از دوستام سر این موضوع با من هم نظر هستن. یلدا یعنی زندگی خیلی کوتاه و بی ارزشه. یلدا یعنی حداقل یه شب به یاد بدبختا سختی بکشیم. یلدا یعنی اگه یه شب(شب یلدا) چیزی نخوریم نمی میریم. یلدا یعنی هوای بدبختایی رو که حتی غذای شبشون رو هم ندارن داشته باشیم. یلدا یعنی ما ادم ها خیلی بی معرفت و اصرافگر شدیم. کی گفته ما باید شب یلدا اینقدر بخوریم که نتونیم از جامون بلند بشیم. متاسفانه ما ایرونی ها معنای واقعی اتفاقات رو درک نمی کنیم... دلم واسه بدبختایی می سوزه که توی همین شب یلدا شام ندارن بخورن اون وقت یه عده چند وقتیه صبح زود ساعت ۷ تا ۱۱ شب صف می کشن جلوی این مغازه ها و میخوان با خریدن خیلی چیزا خودشون رو خفه کنند... حداقل افراط و تفریط نکنیم... یاد یه خاطره ای افتادم توی محرم امسال. خاطره ای که واسه بقیه رو نمی دونم ولی واسه من تکون دهنده بود. توی یکی از شبای محرم من و دوستام توی هیئت نشسته بودیم و هنوز مراسم عزاداری شروع نشده بود و یه حاج اقایی داشت سخنرانی می کرد. دو تا پسر جوون شاید 2 سال از ما کوچکتر اومدن دقیقا نشستن جلوی ما. کاملا مشخص بود که مال اون منطقه نیستن و از پایین شهر اومده بودن. چند دقیقه ای نگذشته بود که کل هیئت رو کیک و ساندیس پخش کردن و به هر نفر یکی یه دونه دادن. من حواسم پیش این دو تا پسر بود و یه جورایی هم تو حال خودم بودم ولی بچه ها داشتن واسه خودشون تعریف می کردن. یکی از اون پسرا برگشت به اون یکی گفت محمد دیدی چه بدبخت شدیم؟ اون یکی گفت واسه چی؟ گفت اخه ما هرچی پول داشتیم دادیم یه کیک و ساندیس خریدیم خوردیم به جای شاممون و الان اینا هم کیک دادن بهمون هم ساندیس. اگه اون کیک و ساندیس رو نخریده بودیم الان می تونستیم با ماشین برگردیم خونه ولی الان بعد هیئت باید پیاده تا خونه برگردیم. خیلی ناراحت شدم... به قول میلاد شب یلداتون شیک با رفتن پاییز دلم گرفت... قالب جدید طراحی دختر خاله عزیزم فرزانه جونه. از همین جا ازش تشکر می کنم که وقت گذاشت و زحمت کشید قالب جدید رو واسه من درست کرد. همون طور که حدس می زدم امتحان میان ترم طراحی الگوریتم رو خراب کردم و با توجه به مشکلاتی که توی اون دوران داشتم قابل پیش بینی بود. فکر کنم صفر هم نمیشم. ولی میخوام سعی کنم واسه پایان ترم جبران کنم. ۵ شنبه امتحان تربیت بدنی داشتیم. امتحان چند نوع خاص بود. اولین نوع پاسکاری با دیوار بود که باید در ۳۰ ثانیه با دیوار پاس کاری می کردیم. بالاترین تعداد پاس مال من بود با ۳۰ پاس. دومین نوع عبور از مانع ها و شوتزنی به سمت دروازه بود که توی این مورد هم من و میلاد و مصطفی با ۵ ثانیه و گل رتبه A گرفتیم و اول شدیم. سومین مورد روپایی بود که توی این قسمت علی از هممون بهتر زد و من نمی دونم سر روپایی چم شده بود و خیلی بد روپایی زدم ولی استاد در عین ناباوری به من هم مثل علی A داد و بازم این قسمت من و علی اول شدیم با ۶۰ روپایی در ۶۰ ثانیه. چهارمین مورد بازی بود که بازی کردیم و استاد به من و علی و مصطفی و میلاد و پوریا و حامد همگی A داد و کلاسی هم به هممون A داد و فقط موند ضربات پنالتی که اگه پنالتی هم من هفته بعد خوب بزنم 20 میشم. پی نوشت ۱: حالم خیلی بهتر شده خدا رو شکر... پی نوشت ۲: شبا تا دیروقت با بچه ها گیم انلاین(کانتر) بازی می کنیم و صبح ها هم به سختی بلند میشم. چند روزی دیر رفتم شرکت. رئیس می گفت معتاد شدی؟ با جواد رفتیم دانشگاه. جلوی دانشکده فنی مهندسی که رسیدیم می بینیم اکثر بچه ها مخصوصا پسرا نرفتن سر کلاس طراحی و پیاده سازی برنامه نویسی. میگیم قضیه چیه؟ می گن نمی خوایم بریم سر کلاس شما هم نرین سر کلاس تا کلاس تشکیل نشه. میگم کسی هم رفته سر کلاس؟ میگن اره ۳ تا از دخترا هر چی که بهشون گفتیم نرین گوش ندادن و رفتن سر کلاس اومدم به بچه ها گفتم و اولش که جلوی دانشکده کلی تعریف کردیم و خوشحال بودیم که کلاسمون تشکیل نمیشه و بعدش با بچه ها راه افتادیم که گشتی توی دانشگاه بزنیم و داشتیم توی دانشگاه قدم میزدیم که یکدفعه یه ماشین ریو که همون استادمون بود اومد از جلومون رد شد و همه ماها رو دید و با عصبانیت یه نگاهی کرد و فهمید که ما دانشگاه بودیم و نرفتیم سر کلاس و از دانشگاه کلا رفت بیرون پی نوشت۱: خدایا واسه همه چیز شکرت حتی اتفاق پست قبلی... پی نوشت ۲: فردا یه امتحان میان ترم فوق العاده سخت و مهم دارم ولی به دلیل اتفاقاتی که این چند روزه افتاد اصلا نخوندم و هرچه باداباد. توکلم به خداست... پی نوشت ۳: بعضی وقتها عجب زندگی واسه ادم سخت میشه ولی من دیگه عادت کردم. یه جورایی احساس میکنم دیگه نه احساسی دارم و نه شور و شوقی. دارم تبدیل میشم به رباتی که فعلا فقط داره مشکلات و غم و غصه ها رو تحمل میکنه و دیگه عین خیالش هم نیست. هرچه باداباد... وقتی وارد ماشین شدم عرق سردی روی پیشونی ام نشسته بود. حالم خیلی بد بود. اینقدر حالم بد بود که حس تکون خوردن هم نداشتم. چند دقیقه ای سرم رو گذاشتم رو فرمون ماشین و چشمام رو بستم. چند دقیقه ای هم سرم رو چسبوندم به شیشه ماشین و دوست داشتم بخوابم و تو خواب عمیقی فرو برم و وقتی که بیدار میشم ببینم همه چیز یه خواب بوده ولی دیر بود، باید زود برمی گشتم. ماشین رو روشن کردم و می خواستم حرکت بکنم ولی چند بار گفتم خدایا کمکم کن که تو راه تصادف نکنم و اتفاقی نیوفته چون خیلی حالم بد بود. توی راه که می رفتم سمت خونه چند بار بلند فریاد زدم خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تا حداقل خالی بشم. یاد امام علی(ع) افتادم که وقتی خیلی از اون مردم نفرین شده کوفی به ستوه میومد می رفت سرش رو می کرد توی چاه و بلند فریاد می زد تا خالی بشه. الان بهتر فلسفه کارش رو درک می کنم. هنوز عرق های سرد روی پیشونیمه که رسیدم خونه. بابا با نگرانی و استرس نگاهم می کنه ولی من میام تو اتاقم. امروز جلوی چشم بابام شکستم و اون واسه اینکه بیشتر از این به من فشار روحی روانی نیاد اصلا این شکستن رو به روی من نیاورد امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود. با اینکه این چند وقته همش مشکل و فشار روحی روانی داشتم ولی امروز یکی از معدود روزهایی بود که خیلی خیلی بهم فشار سنگینی اومد. اینقدر بهم فشار روحی روانی اومد که نزدیک بود دیوونه بشم. ای خدا یعنی ما توی این اسمون کهکشانی و پرستاره تو یه ستاره هم نداریم؟ بازم خدا رو شکر می کنم ولی اخه چرا؟؟؟ خدایا من که قول دادم سر قولم بمونم!!!
. دیشب تا صبح داشتم درس می خوندم. امروز صبح با این که اصلا نخوابیده بودم رفتم سر جلسه امتحان. امتحان مدارهای منطقی داشتیم. این چند روزه خیلی با بچه ها درس خونده بودیم. درس فوق العاده سخت و شیرینیه که مباحث سنگینی داره. اولین سوالش تبدیل یه فلی فلاپ به نوع دیگر فلی فلاپ بود. دومین سوالش حل مالتی پلکسر ۸ * ۱ و ۴ * ۱ بود. سوال سوم حل کانتر یا شمارنده بود که خیلی سخت بود. سوال چهارم یه سوال هوشی و سخت و چهارگزینه ای بود که خیلی خوب با توجه به جدول تحریک T حلش کردم. سوال پنجم تحلیل مدارهای منطقی بود و سوال اخرش هم که یه سوال سنگین و شیرین بود طراحی مدار بود. خدا رو شکر امتحانم عالی شد بر عکس خیلی از بچه ها که متاسفانه چیزی بلد نبودن بنویسن چون واقعا درس سنگینی هست ولی ما خیلی این درس رو خونده بودیم و همه سوالاتم تقریبا خوب جواب دادیم.
. اندام الان دقیقا شده مانکنی
. حالا وقت استراحت و تفریحه
.
. دیگه اینقدر عصبانی شده بودم که کاردم می زدن خونم درنمیومد
. می خواستم بشینم سر جلسه نیم ساعت گریه کنم چون خیلی زیاد وقت گذاشته بودم و کلی این درس رو خونده بودم ولی ...
. هر کسی هر سوال فیزیکی داشت از من می پرسید. رسیدم جلوی درب خونه همسایمون اومده میگه اقا علیرضا شنیدم امتحان فیزیک داری یه سوال دارم اخه منم امتحان فیزیک دبیرستان دارم![]()
. با اینکه فیزیک ما و فیزیک دوران دبیرستان خیلی ربطی به هم نداره شروع کردم از راه حل های ذهنی و خلاقانه واسش حل کردم و جواب هم داد خودمم کلی کف کردم که چی فیزیک حل می کنم![]()
. رسیدم خونه خواهرم کتابش رو اورده اونم امتحان فیزیک داشت سوالای اونم حل کردم
. با اینکه خیلی از رشته و درس فیزیک بدم میاد ولی دارم بهش علاقه مند میشم
. واسه امتحان فیزیک خیلی استرس داشتم چون فیزیک ۲ ما خیلی سخته و سوالایی هم که ازش میدن و میاد خیلی مبهم و سخته. سوالا رو که دادن کمی خیالم راحت شد چون به غیر از یک سوال همه رو بلد بودم. یکی از سوالا رو هم نصفه و نیمه حل کردم ولی بقیه رو کامل نوشتم و کلا فیزیک دوران دانشگاهم تموم شد و کلی حال کردم.![]()
.![]()
. صبح هم ساعت ۱۰ بیدار شدم و شروع کردم به خوندن درس تا ساعت ۱۲
. ساعت ۱۲ هم رفتم دانشگاه چون ساعت ۱۳:۳۰ امتحان داشتم. استرس عجیبی داشتم چون اصلا طراحی الگوریتم نخونده بودم. این استرسم هم بیشتر شد چون وقتی رسیدم بعضی از بچه ها گفتن نزدیک ۱۰ روزه که دارن این درس رو می خونن و این اولین امتحانشونه درست بر خلاف من که امتحان دومم بود بعد از امتحان فیزیک به فاصله ۲۴ ساعت و اصلا طراحی الگوریتم نخونده بودم. حتی احتمال افتادن هم می دادم
. بعد از اینکه برگه ها رو دادن کمی اروم شدم ولی خیلی ناراحت بودم چون ۳ سوال رو کامل هیچی بلد نبودم. ۷ تا سوال بود. کد هافمن و الگوریتم کوله پشتی صفر و یک رو نوشتم. ضرب زنجیری ماتریس ها رو هم نوشتم. سود بهینه رو هم نوشتم ولی رو یک سوال خیلی گیر کردم تا اینکه اون سوال رو هم اینقدر حل کردم و از راه های مختلف رفتم تا حل شد
. اومدم بیرون و کلی با بچه ها صحبت کردیم و اخرش من جواب سوال ها رو یکی یکی گفتم که باید از چه راه حل هایی حل می شد که یه دفعه همشون شروع کردن به غصه خوردن و تاسف خوردن که اشتباه از یه فرمول غلط دیگه رفتن![]()
. کلی بهشون خندیدم که ۱۰ روز فرصت داشتن واسه خوندن این امتحان و بعد از ۱۰ روز خوندن هم اکثر سوالا رو غلط از فرمول های اشتباه حل کرده بودن
. دارم به خودم امیدوار میشم که فقط با خوندن ۳ یا ۴ ساعت تقریبا از همشون بیشتر می گیرم حتی با اینکه میان ترم هم خراب کرده بودم. خدایا شکرت فعلا که تا این جا امتحانا عالی بوده...
. گفت بریم سر راه من یه فیلم بگیرم بعد می رسونمت خونه. تو راه کلی به یاد گذشته ها تعریف کردیم. گفت سال اخر چند تا درسم موند و به خاطر مشکلاتی که داشتم نتونستم دیپلم بگیرم و از همون جا رفتم سربازی و الان هم یک ساله که سربازیم تموم شده و میرم سر کار. کلی واسش صحبت کردم که حتما برو سراغ درست و اون چند تا درسم بخون و دیپلمت رو بگیر و بعد هم برو کنکور شرکت کن. گفت علیرضا امشب دارم میرم کربلا. خیلی خوشحال شدم و گفتم خوش به سعادتت حتما حتما واسم دعا کنی. شماره اش رو گرفتم و قرار شد که وقتی برگشت ببینمش. من رو رسوند و رفت...
. انگار متحد شدن تو فوتبال به ما نیومده بود. اخه ما تو همه چیز با هم خوب بودیم جز فوتبال و این دفعه هم که با هم متحد شده بودیم و می خواستیم هر طور شده قهرمان بشیم داغ این قهرمانی به دلمون موند. امین امروز همین خاطره رو واسم تعریف کرد و گفت یادته چطوری قهرمانی رو از دست دادیم؟ یاد گذشته ها بخیر که چه دوران قشنگی داشتیم...
. بیچاره امین با ناراحتی اومد ولی ما که خیلی پر رو تر از این حرفا بودیم قبل کلاس نون و پنیرمون رو خوردیم. خیلی هم مزه داد.
. وقتی رسیدم خیس خیس بودم ولی حس خیلی خوبی داشتم و بهم ارامش داد.
. اولش رفتم بانک چون یه کار بانکی داشتم و بعدش هم رفتم شرکت
. اگه جای رئیس بودم حتما خودمو اخراج می کردم ولی چیکار کنم که رئیس عاشقمه
و حتی دعوامم نمی کنه
. جزوه و کتاب مدار منطقیمم برده بودم شرکت و زمانی که بیکار شدیم شروع کردم به درس خوندن. اینقدر این کتاب حجیمه که یکی از مشتریا دلش واسم سوخت و گفت چطوری یه مغز می تونه این همه صفحه رو بخونه
؟ ظهر که داشتیم می رفتیم خونه به منشی قول دادم که بعد از ظهر زود بیام سر کار ولی بعد از ظهر هم چون خوابم برد باز دیر بیدار شدم و دیر رفتم سر کار
. واسه این که تازه هم بیدار شده بودم قیافه ام خوابالو بود و رئیس می گفت من می ترسم نزدیکت بشم زودتر از خواب بیدار بشو که خیلی قیافه ات قاطی به نظر میاد
. ساعت حدود ۱۷:۳۰ بود که اون یکی همکارمون با ۳ تا ظرف شله زرد وارد شد. اخه مامانش نذر داشت و مونده بود خونه کمک مامانش و واسه ما هم اورد شرکت و زود رفت. منم خیلی دوست ندارم ولی چون مامانم شله زرد خیلی دوست داره واسه اون می خواستم ببرم خونه. رئیس که هنوز شله زرد ها رو ندیده بود گفت من نمی خوام یکیتون مال منم ببره. ولی بعدش که اومد یه نگاهی به شله زردها کرد گفت قیافه اش که خیلی خوبه نمی خواد خودم می برمش
. عصری هم فقط مونده بودیم من و رئیس و بقیه رفته بودن و چون من امروز ماشین نبرده بودم رئیس تا سر کوچمون رسوندم
.![]()
. اول که مات و مبهوت نگاهش می کردم بعد هم که ۱۰ دقیقه به حرفش خندیدم.
. من رفتم سه تار یکی از بچه ها رو برداشتم و شروع کردم به زدن و خوندن و مصطفی هم فیلم گرفت و خیلی کلیپ قشنگ و باحالی شد. اخر شب هم که گشنمون شد رفتیم بیرون با هم یه چیزی خوردیم و برگشتیم خونه ولی دیگه حس درس خوندن نبود. اخرش یه فیفا ۲۰۱۱ با هم بازی کردیم که مصطفی برد و من هم ساعت ۱۲ با ۱۲۰ تا سرعت اومدم خونه. رسیدم خونه دیدم همه نگرانم شدن که چرا دیر اومدی؟!![]()
. مسعود یکی از بچه های گروه کامپیوتر بود که از دور می شناختمش و خیلی دیده بودمش ولی به اسم و فامیل نمی شناختمش واسه همین بود که دیشب وقتی عموم اسمش رو گفت نمی دونستم کی رو میگه. خیلی خیلی ناراحت شدم. از صبح اعصابم خرده. اون دو تا هم از بچه های گروه معماری بودن که با مسعود دوست بودن. مسعود تک پسر بود و فقط یه خواهر داشت. خدا به پدر و مادر و خواهرش صبر بده که فقط و فقط یه کوچولو درک می کنم الان چی می کشند. مسعود دیگه شب یلدای امسال پیش ما نیست. خدایش بیامرزاد.![]()
![]()
![]()
![]()
. به بچه ها میگم بچه ها این استادی که شما دارین باهاش این بازی ها رو درمیارین از اون استادای ابکی نیستا این خیلی سخت گیر و وحشتناکه. بچه ها میگن کارت نباشه. چند دقیقه ای جلوی دانشکده فنی و مهندسی موندیم و اخرش من گفتم میرم تو ببینم کلاس رو تشکیل داده یا نه. تا وارد دانشکده شدم دیدم استاد وسایلش دستشه و درب کلاس رو بست و داره میره به سمت مدیر گروه چون فکر کرده بود هیچ کدوم از بچه ها به جز اون ۳ نفر نیومدن دانشگاه و عصبانی هم به نظر میرسید
.
. تازه فهمیدیم بنده خدا فقط هم واسه اون یه کلاس ما اومده بود دانشگاه
. به بچه ها گفتم هممون این ترم افتادیم
. گفتم من بیچاره بالاترین نمره میان ترمش رو هم گرفته بودم ولی واسه خاطر کار شما افتادم
. حالا باید ببینیم جلسه بعد که میاد چه تصمیمی میگیره و رفتارش چطوریه
!
. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
| Design By : Night Skin |

