پسرمتولدنوامبر
دفتر خاطرات
امروز ظهر وقتی پشت کامپیوتر بودم و داشتم ویندوز عوض می کردم و درب اتاقم باز بود صدای هق هق گریه ای رو شنیدم که صداش واسم اشنا بود. از پشت میز کامپیوتر به سرعت بلند شدم و رفتم به سمت اون یکی اتاق. خواهرم هم جلوی درب اتاقم من رو دید و با بهت و حیرت من رو نگاه می کرد و با سر اشاره می کرد که این صدای هق هق گریه یعنی چی؟ من فقط ازش عبور کردم و رفتم به سمت اتاق آخری و دیدم که مامانم روی تخت دراز کشده و پتو رو کشیده رو خودش و داره هق هق گریه می کنه. باورم نمی شد؟ اولش فکر کردم با بابا دعواش شده ولی یه دفعه صدای بابا رو شنیدم که به خواهرم گفت مامانت یه دفعه کجا رفت و بگو بیاد غذاش رو بخوره و این طوری بود که یادم اومد اونا اصلا با هم دعوا نمی کنن و دلیل این گریه عجیب دعوا نیست. سرش رو به سختی از زیر پتو آوردم بیرون و گفتم چی شده مادر جون؟ به سختی دوباره سرش رو کرد زیر پتو و حرفی نمی زد. خیلی اصرار کردم و وقتی با اصرار شدید من مواجه شد گفت یاد مامان افتادم. اره یاد مادربزرگم افتاده بود و شروع کرده بود به گذروندن خاطره های دوران بچگیش با مادرش. اشک تو چشمام جمع شد و من هم یاد مادربزرگم و خاطراتمون افتادم. همیشه به من می گفت حاج علیرضا دوست کسیه که بگریونتت نه اینکه بخندونتت. دوست کسیه که عیب های آدمو بگه نه اینکه بیخودی از ادم تعریف کنه. خیلی دوستم داشت و منم خیلی دوسش داشتم. گریه امونم نمی داد. از اتاق اومدم بیرون. چقدر زود رفتی مادربزرگ عزیزم. خدا رحمتت کنه. یاد میلاد که افتادم دیگه جیگرم آتیش گرفت. خدا مادر میلاد عزیز رو هم رحمت کنه. خدا همه رفتگان رو بیامرزه. یکشنبه صبح ساعت 8 امتحان میان ترم مدارهای الکترونیکی
داشتیم. شب قبلش تا ساعت 5 صبح بیدار بودم و خوابم نمیبرد. ساعت گوشیمو
گذاشتم رو زنگ و گرفتم خوابیدم. یه دفعه ساعت 8:30 از خواب پریدم و فهمیدم
که متاسفانه گوشیم زنگ خورده بود ولی دوباره خاموشش کرده بودم و خوابیده
بودم و از امتحان جا موندم. سریع حاضر شدم و با سرعت رفتم دانشگاه. تا
رسیدم جلوی کلاس دیدم که دیگه امتحان دقایق آخرشه و کلی با استاد صحبت کردم
تا اجازه داد بیام بشینم سر جلسه. 3 تا سوال بود که هیچی هم نخونده بودم و
یه چرت و پرت های خنده داری واسش نوشتم فقط خوبیش به اینه که می دونم میان
ترم ها رو اصلا تصحیح نمی کنه و فقط از روی پایانی نمره میده وگرنه اگه
برگه من رو بخونه تا نیم ساعت می خنده به جواب هایی که دادم. این روزها دیگه دارم کم کم خسته میشم. خدایا خودت کمکم کن که هیچ وقت
تنهام نذاشتی. همیشه کنارم بودی و دستم رو گرفتی. خدایا تو این دور حساس
زندگیم هم کمکم کن که مشکلاتم حل بشه و از لحاظ روحی بهتر بشم. خدیا واسه
همه چیز شکرت. چند روز پیش با آرمین از جلوی دانشگاه تا انتهای بلوار دانشگاه رو صفر تا صد کورس گذاشتیم که آرمین با همه ادعایی که داشت خیلی بد باخت دیروزم داشتیم می رفتیم به سمت دانشگاه که دیدم کنترل نامحسوس ۲ تا دختر رو که با هم کورس گذاشته بودن گرفته بود و داشت جریمشون می کرد امروز سر کلاس معماری کامپیوتر میلاد و جواد کنارم نشسته بودن و جواد یه چیز خنده دار گفت که من هم خندیدم و یه دفعه دکتر واسه اولین بار عصبانی شد و گفت اقای ... شما لطفا تشریف ببرید بیرون چون از اول ساعت دارید می خندید. من خشکم زد و گفتم استاد من از اول ساعت خندیدم؟ گفت بله. اصلا باورم نمی شد و گفتم ببخشید و تا اخر ساعت هم شدم برج زهرمار پی نوشت: امروز به خاطر حساسیت زیر یکی از چشمام باد کرد و کبود شد و اومد بالا انگار که یکی با مشت زده باشه تو چشمم چند روز پیش من و بابا تنهایی رفتیم سینما. یادم نیست روز دقیقش ولی این اولین بار بود که با بابا تنهایی رفتیم سینما. کارم که تموم شد از شرکت که اومدم بیرون بهش زنگ زدم گفتم پاشو بیا جلوی سینما تا منم برسم. ولی وقتی رسیدم چند دقیقه ای منتظر موندم تا رسید. واسه این باهاش رفتم که تنها نباشه وگرنه خیلی علاقه ای نداشتم فیلم قلاده های طلا رو ببینم. فیلم بدی نبود ولی خیلی هم اون طور که فکر می کردم عالی نبود. تا قبل این که فیلم شروع بشه کلی با هم حرف زدیم و از رابطه خوبمون لذت بردیم. کلی واسش از مشهد و خاطرات مشهد گفتم و چند تا از عکس های مشهدم نشونش دادم. من یه هویج بستنی هم خوردم ولی اون چیزی نخورد. خدایا شکرت واسه این روزا. راضی ام به رضای تو. این روزای خوب با هم بودن رو ازمون نگیر که فردا حسرتش رو بخوریم پی نوشت: خدایا تو شاهدی یه مشکل بزرگ دارم و تو باید کمکم کنی تا بتونم حلش کنم. توکلم فقط به توئه نه کس دیگه ای. دوشنبه ۲۱ فروردین: چون تا ۴ صبح تو حرم بودیم و دیر اومدیم خوابیدیم، تا ساعت ۱۱ صبح تو خوابگاه خواب بودیم که ساعت ۱۱ با صدای امین از خواب بیدار شدم. کلی در همون حالت دراز کشیده رو تخت با هم حرف زدیم تا خستگیمون دربیاد. بعدش هم بقیه بچه ها از اتاقاشون اومدن تو اتاق ما. میلاد و پرهام گفتن بریم اطراف حرم خرید؟ کسی از بچه ها موافق نبود ولی من با علی و میلاد و پرهام رفتم. توی خیابون های مشهد قدمی زدیم و بعد هم رفتیم چند تا پاساژ که من واسه داداش جونم یه لباس با آرم مرد عنکبوتی خریدم چون می دونستم خیلی دوست داره شنبه ۱۹ فروردین و یکشنبه ۲۰ فروردین: ما دقیقا ساعت ۱۸:۲۵ حرکت داشتیم به سمت مشهد و همه بچه ها حدود ساعت ۱۷ جلوی راه آهن بودن. چند دقیقه ای توی خیابون های اطراف راه آهن گشت زدیم و تازه فهمیدیم اون طرفا چه خبراییه و چقدر معتاد و مواد فروش وجود داره سفر زیبا و دلنشینی بود هرچند که بعضی از لحظه های سفر هم تلخ و ناراحت کننده بود همانند خیلی از سفرهای دیگه. رسیدن به حرم زیبای علی ابن موسی الرضا(ع) در شب های اروم و زیبای حرم شیرین ترین بخش سفر بود. امسال واسه اولین بار من موفق شدم کنار حرم وایسم و کامل بچسبم به ضریح منور اقا. قبلا دستم رسیده بود ولی هیچ وقت کامل لمسش نکرده بودم. یه لحظه کنار ضریح خالی شد و انگار یه نیرویی هلم داد جلو و وقتی کامل ضریح رو لمس کردم تا چند ثانیه داشتم اشک می ریختم. همه دوستان نتی و غیر نتی رو هم زیاد دعا کردم و انشالا که اقا قبول کرده باشه. یا امام رضا(ع) یادت نره چیا ازت خواستم از دیگر بخش های زیبای سفر رفتن به شهربازی، رفتن به موج های آبی و رفتن به خرید بود، بعضی از بچه هایی که باهامون بودن خیلی شیرین و طنز بودن و کارایی کردن که تا ساعت ها می خندیدیم. از فردا اگه حال داشتم کامل روزهای شیرین سفر رو تعریف می کنم. خدا رو شکر که باز هم خداوند عزیز فرصتی بهم داده تا یه بار دیگه برم پیش اقا امام رضا(ع). سال قبل همین موقع ها پیش آقا بودم و یکی از جذابترین و لذت بخش ترین سفرهای زندگیم بود. سفری که هم سرشار بود از شور و عشق به اقامون و هم پر بود از دوستی و صمیمیت و رفاقت و بازهم شیطنت و شور جوونی که باعث شد یکی از بهترین سفرهای طول دوران زندگی هممون بشه. سفری که وقتی تموم شد و همه از قطار پیاده شدیم حسرت تموم شدنش رو خوردیم و بعضیا با اشک از هم جدا شدن. اسفندماه که فرصت واسه ثبت نام سفر مشهد ۹۱ اغاز شد همه بچه ها با همه مشکلاتی که داشتن خیلی زود ثبت نام کردن و یکی دو تا از بچه ها هم که نمیخواستن به هردلیلی بیان با اصرار بچه ها مجبور شدن هر طور که شده ثبت نام کنند. فردا سفر مشهد ۹۱ اغاز میشه و مطمئنم اقا امام رضا(ع) دوستدارانش رو تنها نمیذاره و سفر خیلی خوبی خواهد بود. دعاگوی تک تک شما دوستای خوبم کنار ضریح منور امام رضا(ع) خواهم بود. اگر بدی خوبی دیدین یا حرفی چیزی گفتم که به هر کدوم از شما دوستای خوبم برخورده یا ناراحتتون کردم حلالم کنید. خدایا واسه همه چیز شکر. خدا رو شکر می کنم که بهم قدرتی داد تا بتونم توی سال جدید حضور داشته باشم و در کنار دوستان عزیزم، خونواده دوست داشتنی ام و خدای مهربونم باشم. سال ۹۰ با تموم خاطرات خوب و بدش رفت. سال ۹۰ هم واسه من خوب بود و هم بد. یه سال متغیر بود با درصد بدی بیشتر. سالی بود که من توی درس و دانشگام خیلی موفق بودم. بهارش یه سفر مشهد با بچه های دانشگاه داشتیم که فوق العاده خوب بود و به یادموندنی بود. تابستونش هم کار کردم و هم درس خوندم و تونستم برم سر کار. ولی یه سری مشکلات شخصی هم داشتم که خیلی افسرده و دپرس شده بودم. در نهایت هم بدترین اتفاق سال ۹۰ از دست دادن مادربزرگ مهربونم بود که باعث شد داغ ندیدنش همیشه بر دلم باقی بمونه. ولی بعد از دست دادن مادربزرگم یه اتفاق خیلی خوب دیگه که اونم شخصیه واسه من افتاد و خدا رو شکر میکنم واسه همه اتفاقات خوب و بد سال ۹۰. راستش با تموم اتفاقاتی که واسه من افتاد سال ۹۰ رو خیلی دوست نداشتم ولی حالا احساس می کنم سال ۹۱ رو خیلی دوست دارم. سالی که اغازش و در لحظه های تحویل سال بر مزار مادربزرگم شروع شد و همچنان ادامه خواهد داشت... سال ۹۱ میتونه سالی باشه واسه جبران اشتباهات گذشته و رسیدن به هدف های آینده و اینکه قدر همه اعضای خونواده و دوست های خودمون رو بدونیم که نکنه با از دست دادنشون حسرت نداشتنشون رو بخوریم. مهندسی نرم افزار- چهلم- چهارشنبه سوری چند روزی بود دنبال یه سوژه می گشتیم واسه پروژه درس مهندسی نرم افزار. باید یکی از اداره ها رو انتخاب می کردیم. من یه دفعه یادم افتاد عموم تو اداره ابه. موضوع پروژه مون رو اداره اب انتخاب کردیم. یه روز به اصرار بچه ها عموم رو دعوت کردم اومد خونمون و بچه های گروه مهندسی نرم افزار هم همشون اومدن خونه ما تا با عموم در مورد پروژه صحبت کنند. کلی با عموم در مورد پروژه صحبت کردیم و خیلی اطلاعات خوبی بهمون داد و قرار شد بقیه اطلاعات تکمیلی رو هم من بعدا برم ازش بگیرم. دو تا درس این ترم داره اذیتم می کنه یکی این مهندسی نرم افزاره که اصلا نمی دونم چی می خواد ازمون و توضیحی هم نمیگه و همه اسلایدهای درسش هم بصورت اینگیلیشه. یکی هم درس معماری کامپیوتر که خیلی درس سنگین و سختیه و در مورد طراحی ساختار Cpu هستش. چهلم مادربزرگم هم روز دوشنبه بیست و دوم اسفند بود. مادربزرگ عزیزم چه زود از پیش ما رفتی و چه زودتر چهلمت هم رسید. کم کم باید رفتنت رو باور کنم و خاطرات شیرینت رو همیشه در ذهن داشته باشم تا کمی اروم بشم. امشب شب چهارشنبه سوری بود. با بچه ها قرار گذاشتیم بریم مجتمع. هم پلیس نیست بهمون گیر بده هم خیلی محیط گرم و صمیمی داره. یکی از قشنگترین و جذاب ترین چهارشنبه سوری هایی بود که در طول عمرم تجربه اش کرده بودم. گاهی فکر می کردی توی یه شهر جنگی هستی که هر لحظه امکان داره یه بمب رو سرت خراب بشه. چند تا اکلیل سرنج هم خورد زیر پامون که خیلی ترسیدیم و تا چند لحظه هیچ چیزی نمی شنیدیم چون خیلی صدای وحشتناک و ترس آوری داشت. خیلی خوش گذشت. چهارشنبه سوریتون مبارک...
. باورش نمی شد که این طوری بهم ببازه چون اکثر کورس هاش با بقیه رو برده بود. از اون روز هر موقع می بینتم یه جوری مثلا با اخم و ناراحتی نگاهم می کنه
.
.
. آخر کلاس رفتم گفتم استاد من فقط یک بار خندیدم ولی اون یک بار هم منظوری نداشتم ببخشید. ولی اینقدر با شخصیت بود که گفت من از شما معذرت می خوام که نتونستم اون موقع جلوی خودم رو بگیرم و باهاتون اون طوری حرف زدم
. واقعا استاد با شعور و فهمیده ای هست و اصلا از دستش ناراحت نشدم.
. حالا برم دانشگاه همه فکر می کنن کسی زده ام
. زیر یکی از چشمام کبوده و اون یکی صاف.
.
. بعدش هم رفتیم یه پاساژ دیگه و کلی عطر خریدیم. میلاد و پرهامم انگشتر خریدن. تا رسیدیم رفتیم رستوران و نزدیک بود غذا تموم بشه و بدون غذا بمونیم ولی به هر حال غذا رو خوردیم و رفتیم تو اتاق و باز بچه ها شروع کردن به پلی ۲ بازی کردن. تا حدود ساعت ۱۸پلی ۲ فوتبال بازی کردیم و ساعت ۱۸ رفتیم به سمت پاساژ الماس(بزرگترین و بهترین پاساژ مشهد). تو پاساژ الماس من و میلاد همه جا با هم بودیم و از بچه ها عقب افتادیم و خودمون شروع کردیم به گشتن. پاساژ بزرگی بود و هر طبقه اش مدتها طول می کشید تا تموم بشه ولی جذاب بود. یه قسمت رفتیم تو یه مغازه عطر فروشی به اصرار صاحب مغازه که چند تا عرب هم اومدن و شروع کردیم به مسخره بازی و کلی سوژه خنده شده بودن. بعدش داشتیم می رفتیم که صاحب یه عطر فروشی دیگه هم که یه دختر جوون بود به زور کشیدمون تو مغازه و کلی من و میلاد ازش تخفیف گرفتیم تا میلاد یه ادکلن واسه پدرش بخره و اخرش اشانتیون هم گرفتیم و با کلی تخفیف دختره اشکش دراومده بود از خنده. هی می گفت شما یا اصفهانی هستید یا شمالی![]()
. اخرش من خواستم بهش بگم کجایی هستیم و گفتم ولی باور نکرد و منم گفتم فکرش رو خراب نکنم و همون شمالی موند تو مغزش اخه خاطره خوبی از شمال و رامسر داشت
. یه لحظه میلاد رفت تو فکر و گفت می خواستم واسه بابام یه چیز دیگه بخرم ولی به نظرم ادکلن بهتره نه علیرضا؟ منم اول کلی خندیدم گفتم من می دونم تو واسه چی می خوای ادکلن بخری
، می خوای ادکلن بخری که یه چیزی سوغاتی خریده باشی بعد که آب ها از آسیاب افتاد خودت ادکلنه رو برداری ازش استفاده کنی. میلاد و دختره زدن زیر خنده میلاد گفت آره دقیقا![]()
. اخرش گفت اینجا مغازه داداشمه وگرنه اینقدر بهتون تخفیف نمی تونستم بدم
. اخرش میلاد هم گفت قضیه چیه که تو اینقدر به ما تخفیف و اشانتیونو این چیزا دادی؟ یه مقدار ناراحت شد و با ناراحتی نگاه کرد به من گفت تو خیلی شبیه عشقمی. عشقی که از دستش دادم. یه لحظه وقتی دیدمت شوکه شدم و فکر کردم خودشی ولی بعد فهمیدم نه اینجایی نیستی. از مغازه عطری که اومدیم بیرون یه نگاه به ساعت کردیم دیدیم ساعت حدود ۲۲ شب هست و شوکه شدیم. من دو تا روسری یکی واسه مادرم و یکی هم واسه خواهرم خریدم و میلادم یه روسری خرید. زنگ زدیم دیدیم همه بچه ها برگشتن حرم و فقط ما موندیم تو الماس. رفتیم طبقه همکف یه چیزی شام خوردیم و اومدیم بیرون الماس که سوار ماشین بشیم برگردیم. این یه تیکه خیلی باحاله![]()
:جلوی الماس که رسیدیم دیدیم یه آژانس زد جلومون و گفت کجا میرید برسونمتون. من گفتم حرم میریم چقدر میگیری؟ گفت ۶هزار تومان. من گفتم نه بابا ما با ۳ هزار و پانصد تا اینجا اومدیم و یه نیشخندی زدم
. راننده گفت اخه کسی الان این موقع شب نمیره و من تا جایی که میخواین کامل میبرمتون. گفتم باشه ولی ۶ تومان نه. گفت باشه بیاین سوار شین. من تا رفتم از اون سمت درب ماشین رو باز کنم یه تاکسی اومد کنارم و گفت کجا میرین
؟ منم درب ماشین آژانسه رو نیمه باز رها کردم و رفتم به سمت تاکسیه که ببینم چقدر میگیره ببره. نگو میلاد هم درب ماشین آژانسه رو باز کرده بوده و می خواسته سوار ماشین بشه که من این کار رو کردم. راننده تاکسیه گفت با همون ۳۵۰۰ تومان میبرمتون. منم درب تاکسیه رو باز کردم و نشستم توش![]()
![]()
. میلاد هم که دید این طوریه درب ماشین آژانسه رو بست و اومد عقب تاکسیه نشست. ماشین آژانسه با عصبانیت اومد کنار تاکسی وایساد و چند ثانیه ای با عصبانیت ما رو نگاه کرد و می خواست بد و بیراه بگه ولی من اصلا بهش نگاه نمی کردم و فقط جلو رو نگاه می کردم![]()
. وقتی با عصبانیت گاز داد رفت من و میلاد و راننده تاکسیه اینقدر خندیدیم که دیگه نفسمون بالا نمیومد![]()
. بعدش هم رسیدیم حرم و خریدامون رو تحویل امانات دادیم و رفتیم تو حرم و تا حدود ساعت ۳ تو حرم بودیم و بعدش هم برگشتیم خوابگاه که بخوابیم و آماده بشیم واسه فردا که قرار بود بریم موج های آبی.
. ساعت ۱۸ وارد قطار شدیم و هر کدوم از بچه ها رفتن توی کوپه خودشون. من و حامد ومیلاد و پوریا تو یه کوپه بودیم. تا رسیدیم تو کوپه شروع کردیم به لخت شدن و پوشیدن لباس راحتی
. هممون شلوارک پوشیدیم و راحت دراز کشیدیم تو کوپه. مهماندار قطار که اومد از کنارمون رد بشه تعجب کرده بود
که ما اینقدر زود لباس عوض کردیم و راحت نشستیم
گفت اگه میخواین همین طوری لخت و س ک س ی باشید لطفا درب کوپتون رو ببندید و باز هم نکنید البته خوشبختانه برعکس هواپیما مهماندارای قطار مرد هستن. بعد که رفت ما هم شروع کردیم به پاسور بازی(حکم). من و حامد، میلاد و پوریا رو یه دست بردیم و بعدش هم دیگه کوپه ما شده بود مسافرخونه و هر کسی حوصلش سر میرفت میومد تو کوپه ما یا پاسور بازی یا فیلم نگاه می کرد اخه حامد لپ تاپش رو اورده بود و همه چیز واسمون می ذاشت نگاه می کردیم. بعد از اینکه شام رو خوردیم حامد فیلم عملیات غیر ممکن ۴ رو گذاشت تا ساعت ۳ صبح نگاه می کردیم. اون اخرا دیگه من چشمام بالا نمیومد و داد زدم پاشید برید تو کوپه خودتون میخوایم بخوابیم
. بعد فیلم همه با چشمای قرمز رفتن بخوابن. من و پوریا پایین خوابیدیم و میلاد و حامد رفتن بالا خوابیدن. در حین خواب بودیم و در رو هم قفل کرده بودیم که سعید تا نزدیک های صبح هی رفت و اومد و در همه کوپه ها رو میزد و نمیذاشت کسی بخوابه اخه سیگارش تموم شده بود و سیگار می خواست و اکثر بچه ها هم سیگاری نبودن. بیچاره مهماندار قطار می گفت ترو خدا بذارید ۱ ساعت بخوابیم. می گفت تا حالا در طول دوران کارم همچین واگنی ندیدم
. حدود ساعت ۶:۳۰ رسیدیم مشهد و با یه اتوبوس رفتیم به سمت خوابگاه. وارد خوابگاه که شدیم هر گروه از بچه ها یه سوئیت گرفتن. ما هم یه سوئیت ۶ نفره گرفتیم که همه بچه ها با هم باشیم. سوئیتمون ۲ تا اتاق داشت من و میلاد و پوریا رفتیم تو یه اتاق و وسایلمونو گذاشتیم تو یه اتاق و داوود و امین و مصطفی هم وسایلشون رو گذاشتن تو یه اتاق. بعدش اومدیم بیرون و دیدیم که داوود پلی استیشن ۲ خودش رو هم اورده
. وصلش کردیم و شروع کردیم بازی کردن
. تا ظهر بازی کردیم و ظهر که خواستیم بریم پایین ناهار بخوریم شلوارکامون رو دراوردیم و یه شلوار راحتی دیگه پوشیدیم که بریم رستوران ناهار بخوریم که مسئول رستوران که یه خانم جدی و عصبی بود کلی خرابمون کرد و گفت واسه چی با این لباسا اومدین
؟ کلی معذرت خواهی کردیم و اجازه داد این یک بار رو استثنا بمونیم. بعد از ناهار کمی استراحت کردیم و با بچه ها رفتیم به سمت حرم. از خوابگاه تا حرم حدود ۲۰ دقیقه پیاده راه بود. تا حرم پیاده و قدم زنون رفتیم و خیلی هم حال داد. به حرم که رسیدیم بارون گرفته بود و نم نم بارون می بارید و خیلی صحنه قشنگی شده بود
. کلی تو فضای حرم عکس گرفتیم و بعد از زیارت برگشتیم خوابگاه که دیدیم پرسپولیس هم باخته
. یه عده از بچه ها از باخت پرسپولیس خوشحال شده بودن و عروسی گرفته بودن و می زدن و می رقصیدن و یه عده هم ناراحت شده بودن و هرچی فحش بود نثار داور کردن![]()
من هم جزء گروه دوم بودم
. بعدش رفتیم واسه شام و بعد از شام هم کل بچه ها با هم قرار گذاشتن بریم شهربازی(پارک ملت مشهد). بعد از شام رفتیم شهربازی و دوران خنده و شوخی شروع شد. اولش رسیدیم به یه قسمت که قسمت پنالتی بود. باید از ۵ ضربه حتما ۵ ضربه رو گل می کردی ولی مسعود چند ضربه زد که همش باخت و ما هم تشویقش می کردیم ولی فایده ای نداشت
. محمد هم که خیلی بچه طنز و باحالیه کارای خنده دار می کرد. مثلا تو یه صحنه توپ افتاد زیر پای محمد و محمد هم مثلا توپ رو برداشت که فرار کنه و صاحب غرفه پنالتی رو بترسونه و صاحب غرفه هم با بهت و حیرت ما و محمد رو نگاه می کرد![]()
. بعدش محمد توپ رو برگردوند و گفت شوخی کردم
. بچه ها هرجا می رفتیم می گفتن از بچه های دانشگاه امیر کبیریم
. یه ترن هوایی وحشتناک هم سوار شدیم که تا حالا تو هیچ کجای ایران ندیده بودم و جدید بود و حتی پارسال نبود. خیلی ترسناک بود و به جز من و چند تا دیگه از بچه ها هیچ کس جرات نکرد سوار بشه و واقعا هم ترسناک بود. اخر شب هم موقع برگشتن رفتیم تو یه غرفه بازی و فقط من بازی کردم. یه غرفه بود با چند تا استکان که باید با توپ کوچیک پرت می کردی و می شکستیش. من زدم و اکثر استکان هاش رو هم شکستم
. بعدش اومدیم بیرون شهربازی و محمد رفت از یه نفر آدرس بپرسه که گفت آقا باید از کجا بریم سمت حرم؟ و شروع کرد به مداحی و خوندن حرم، حرم، حرم ... یارو بهت زده محمد رو نگاه می کرد و ما هم داشتیم از خنده می ترکیدیم
. بعدش هم یه سری از بچه ها رفتن خوابگاه و ما هم تا ساعت ۴ صبح رفتیم حرم و زیارت
.
.
| Design By : Night Skin |

